العلامة المجلسي
763
حياة القلوب ( فارسي )
نمىشناسم . پس آن مرد أول گفت : اى پادشاه ! لشكرى همراه من كن تا بروم به آن جزيره وخضر را بياورم ، واين مرد را حبس كن تا دروغ أو را ظاهر گردانم . پس پادشاه لشكرى همراه أو گردانيد وآن مرد را نگاه داشت ، چون آن مرد لشكر را به آن جزيره برد ، خضر عليه السّلام را در آنجا نيافت وبرگشت . پادشاه آن مرد را كه خبر را پنهان كرده بود رها كرد . پس أهل آن شهر گناه بسيار كردند تا حق تعالى ايشان را هلاك نمود وشهر ايشان را سرنگون كرد ، وهمه هلاك شدند الّا آن زن ومردى كه خبر حضرت خضر را پنهان كرده بودند از پدرش كه هر يك از يك جانب شهر بيرون رفتند . پس چون آن مرد وزن به يكديگر رسيدند وهر يك قصهء خود را به ديگرى نقل كرد گفتند : ما نجات نيافتيم مگر براي آنكه خبر خضر را پنهان كرديم ؛ پس هر دو ايمان به پروردگار حضرت خضر آوردند ، مرد زن را به عقد خود درآورد وهر دو به مملكت پادشاه ديگر افتادند ، وآن زن به خانهء آن پادشاه راه يافت ومشاطگى دختر پادشاه مىكرد ، روزى در اثناى مشاطگى شانه از دستش افتاد پس گفت : « لا حول ولا قوّة إلّا باللّه » چون دختر اين كلمه را شنيد گفت : اين چه سخن بود ؟ گفت : بدرستى كه مرا خدائى هست كه همهء أمور به حول وقوّت أو جارى مىشود . دختر گفت : تو را خدائى بغير از پدر من هست ؟ ! گفت : بلى آن خداى تو وخداى پدر تو نيز هست . چون دختر به نزد پدر خود رفت ، سخن زن را نقل كرد ، پادشاه زن را طلبيد از أو سؤال كرد ، زن ابا نكرد از گفتهء خود ، پادشاه پرسيد : كي با تو در اين دين شريك است ؟ گفت : شوهر من وفرزندان من . پس پادشاه فرستاد همه را حاضر كردند وتكليف نمود كه از يگانهپرستى خداوند برگردند ، ايشان ابا نمودند ، پس امر كرد كه ديگى حاضر نمودند وپر از آب كردند وبسيار جوشاندند ، ايشان را در آن ديگ انداخت وگفت كه خانه را بر سر ايشان خراب نمودند .